فساد درون سازماني ايران در پرتو شخصيت اقتدارگرا و ...



سياست خارجي يكي از مهمترين مفاهيم در نظري ههاي روابط بي نالملل است كه نقش بسيار مهمي در دستگاه تحليلي اين رشته دارد. دربرداشت كلاسيك از نظام بي نالملل، دولتها در پي رسيدن به منافع ملي و افزايش قدرت خود در محيطي بدون اقتدار مركزي بودند و هدف سياست خارجي دولتها، تأمين منافع ملي و افزايش قدرت بود، كه اين برداشت با شكل گيري نظريه هاي تازه دگرگون شده است. با توجه به اين كه نظام بين الملل پوياست، با دگرگوني اين نظام، مفهوم سياست خارجي نيز دچار دگرگوني مفهومي گسترده اي شده است به گونه اي كه بدون شناخت آن، بررسي و تحليل سياست خارجي به امري دشوار و غيرعلمي تبديل مي شود. اين نوشتار با هدف بررسي روند تحول در مفهوم سياست خارجي از بُعد نظري و در چارچوب سه نظريه واقعگرايي، ليبراليسم و سازه انگاري اين فرض را مي آزمايد كه سياست خارجي از يك مفهوم دولت محور در نظريه واقعگرايي، و مفهومي چند بُعدي در نظريه هاي ليبراليستي كه افزون بر بازيگران دولتي، به بازيگران غيردولتي نيز توجه مي كند، به مفهومي ذهني، گفتماني و چند بُعدي در نظريه سازه انگاري تبديل شده است.