فساد درون سازماني ايران در پرتو شخصيت اقتدارگرا و ...

http://www.aftab.ir/articles/applied_sciences/management/images/77b509db4475a88a3dcc04d3b325944b.jpg
اين مقاله درصدد بررسي رابطه فساد درون سازماني با اقتدارگرايي شخصيت و ساخت پاتريمونياليسم سنتي در ايران مي باشد. نويسندگان اين مقاله معتقدند که تعاملات ناسالم درون خانواده ايراني که نتيجه اقتدار فرا قانوني پدر است، منجر به شکل گيري شخصيتي اقتدارگرا مي شود که به واسطه فقدان امنيت در درون خانواده، داراي ترمزهاي روحي و رواني بسياري است و اين موانع رواني باعث مي شوند تا فرد از يک طرف با خودخواهي همه چيز را براي خود بخواهد و با نزديکي به مقامات قدرت سعي در کسب قدرت داشته و از سوي ديگر سعي دارد تا بر زيردستان سلطه براند. ميل به تحت سلطه گرفتن ديگران و زير سلطه ديگران قرار گرفتن به منظور کسب قدرت، انجام هرگونه عملي از جمله رشوه، پارتي بازي و تملق و چاپلوسي و... را براي فرد توجيه مي کند. به علاوه ساختار جامعه ايران از يک طرف در طول تاريخ استبدادي و مبتني بر پاتريمونياليسم سنتي بوده و از سوي ديگر بنياني ايلياتي داشته است. لذا تعلق واقعي افراد به قبيله، طايفه و خانواه خود مي باشد و در واقع اين سازمانها بوده اند که افراد، خود را در درون آنها تعريف مي کنند. بنابراين ورود «سازمان» به شکل وارداتي در دوران مشروطه، بدون داشتن بستر لازم و بر فراز شخصيت هاي داراي ويژگي هاي دوگانه و متناقض گونه تسليم طلبي و سلطه جويي همراه با تعلق به فرهنگ طايفگي باعث مي شود تا از يک طرف فرد با شخصيت داراي سرخوردگي هاي رواني به پست و مقام خود در سازمان نه به چشم يک مسووليت بلکه به ديده فرصت نگاه کند و در نتيجه به دنبال جاه طلبيهاي شخصي خود باشد و نيز سعي کند تا با احساس تعلق به خانواده و ايل خود، افراد خانواده، طايفه و قبيله خود را وارد سازمان کنند که نتيجه محتوم و گريز ناپذير آن ناکارايي سازمان و فساد بالاي درون سازماني مي باشد.

ادامه نوشته

مفهوم سياست خارجي از ديدگاه نظريه ها

http://www.ammariyon.ir/files/fa/news/1390/2/1/5699_139.jpg

سياست خارجي يكي از مهمترين مفاهيم در نظري ههاي روابط بي نالملل است كه نقش بسيار مهمي در دستگاه تحليلي اين رشته دارد. دربرداشت كلاسيك از نظام بي نالملل، دولتها در پي رسيدن به منافع ملي و افزايش قدرت خود در محيطي بدون اقتدار مركزي بودند و هدف سياست خارجي دولتها، تأمين منافع ملي و افزايش قدرت بود، كه اين برداشت با شكل گيري نظريه هاي تازه دگرگون شده است. با توجه به اين كه نظام بين الملل پوياست، با دگرگوني اين نظام، مفهوم سياست خارجي نيز دچار دگرگوني مفهومي گسترده اي شده است به گونه اي كه بدون شناخت آن، بررسي و تحليل سياست خارجي به امري دشوار و غيرعلمي تبديل مي شود. اين نوشتار با هدف بررسي روند تحول در مفهوم سياست خارجي از بُعد نظري و در چارچوب سه نظريه واقعگرايي، ليبراليسم و سازه انگاري اين فرض را مي آزمايد كه سياست خارجي از يك مفهوم دولت محور در نظريه واقعگرايي، و مفهومي چند بُعدي در نظريه هاي ليبراليستي كه افزون بر بازيگران دولتي، به بازيگران غيردولتي نيز توجه مي كند، به مفهومي ذهني، گفتماني و چند بُعدي در نظريه سازه انگاري تبديل شده است.

ادامه نوشته